سنایی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۳۸۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عقل و جانم برد شوخی آفتی عیارهای باد دستی خاکیی بیآبی آتشپارهای زین یکی شنگی بلایی فتنهای شکر لبی پای بازی سر زنی دردی کشی خونخوارهای گه در ایمان از رخ ایمان فزایش حجتی گاه بر کفر از دو زلف کافرش پتیارهای کی بدین کفر و بدین ایمان من تن در دهد هر کرا باشد چنان زلف و چنان رخسارهای هر زمان در زلف جان آویز او گر بنگری خون خلقی تازه یابی در خم هر تارهای هر زمان بینی ز شور زلف او برخاسته در میان عاشقان آوازه آوارهای نقش خود را چینیان از جان همی خدمت کنند نقش حق را آخرای مستان کم از نظارهای