سنایی | حدیقه الحقیقه و شریعه الطریقه | الباب العاشر فی سبب تصنیف الکتاب و بیان کتابه هذا الکتاب رعایه لذوی الالباب | فصل اندر ضعف و پیری
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
راکعم کرد روزگار حسود از پس این رکوع چیست سجود تا جوانی مددگه من بود جوی عمرم پر آب روشن بود آخر از آب من ز پاک بری خاک سردی ببرد و بادتری مرد چون پیر گشت عاجز گشت شاب را شیب و عجز عاجز گشت روزگار حسود بیباکم از دل شوخ و جان غمناکم کرد پشتم کمان و کام چو تیر کرد رویم چو قیر و موی چو شیر کرده از بهر پشت نامه مرا برنهاده به نامه عامه مرا پای بر پایم آمد از غم شست لاجرم دست میزنم بر دست پس چو نور شباب حاضر نیست تار پیری و تیر هردو یکیست گشت بالا دوتا و با تن گفت که همی زیر خاک باید خفت لاجرم رغم هردو دیده من جوهر عمر به گزیده من خوش خوش از من جهان هزل و مجاز عاریتها همی ستاند باز کاندرین کارگاه هزل و هوس واندرین تنگنای مانده نفس مرد را عارض سیاه نکوست کانده دشمنست و شادی دوست در نگر در منای رفیق به مهر سوی آن مرگ سرخ و زردی چهر تا بدانی که پیش از آن ایام در سرای غرور و گلشن کام