سنایی | حدیقه الحقیقه و شریعه الطریقه | الباب السادس فی ذکر نفس الکلی و احواله | التمثل فی اصحاب المغرورین
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آن شنیدی که بود مردی کور آدمی صورت و به فعل ستور رفت روزی به سون گرمابه ماند تنها درون گرمابه بود تنها به گوشهای بنشست خرزه آن غرزن آوریده به دست دل و گل کاه و کوره از تف و تب آذر از خایه و ز پشت احدب چون کدو خایه و چنار انگشت خرزه در شست و خربزه بر پشت هرزه پنداشت کور خودکامه نکند خایه درد چون جامه سوزنی تیز درگرفت به چنگ کرد زی خایههای خود آهنگ سوزن اندر خلید در خایه آن چنان کور جلف بیمایه چون ز سوزن به جانش درد آمد با دل خویش در نبرد آمد از دل آتش ز دیده باد آورد علت جهل خویش یاد آورد هر زمان گفتیای خدای غفور هستم اندر عنا و غم رنجور مر مرا زین عنا و غم فرج آر در چنین غم مرا نماند قرار سوزن تیز و خایه نازک برهانم به فضل خویش سبک کرد مردی در آن میانه نگاه گشت از آن ابلهی کور آگاه گفتشای ابله کذی و کذی ای ترا جهل سال و ماه غذی سوزن از دست بفکن و رستی که ازین جهل جان و دل خستی تو ز دنیا همان چنان نالی کان چنان کوردل ز محتالی دست ز دنیا بدار تا برهی خیره در کار خویش میستهی گه به پای از خودش بیندازی گه دو دست از طمع بدو یازی مینخواهی جهان ولیک به قول ای همه قول تو نجس چون بول ای همه قول تو نفاق و دروغ پیش دنیا تو گردن اندر یوغ خنک آن کز زمانه دست بداشت حب دنیا به سوی دل نگذاشت درد دینست داروی مؤمن که بدو گردد از جحیم ایمن تکیه بر لذت جهان کردن چیستای خواجه خون دل خوردن وقت لذت بترسی از سلطان وقت عصیان نترسی از سبحان دل منه بر جهان بیمعنی که ثباتی ندارد این دنیی