سلمان ساوجی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۷۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
باز جانم، هدف تیر کمان ابرویی است که کمان غم عشقش، نه به هر بازویی است دل من، تافته طره مشکین زلفی است جانم آویخته سلسله گیسویی است همه در طره و گیسو نتوان پیچیدن کانچه من دیدهام از ملک جمالش، مویی است هر زمان حسن تو را، جلوه و رویی دگر است لاجرم در صفتش، هر سخنم را رویی است میکنی ناز به ابروی و بلی، ناز، رسد به همه روی، کسی را، که چنان ابرویی است به تماشا، تو مپندار که در چشم من است هر کجا برگ گلی تازه وتر برجویی است اگرای دل، به غم آباد بلایی برسی خانه در کوی رضا جوی، که ایمن کویی است اندرین راه، بلا نیست ملامت سلمان وین بلا آمده بر جان تو از هر سویی است