سلمان ساوجی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بر سر کوی یقین، کعبه و بتخانه، یکی است دام زلف سیه و سبحه صد دانه، یکی است هر زمان جلوه حسن، ار چه ز رویی دگر است باش یکدل به همه روی، که جانانه، یکی است میو پیمانه، همه عکس رخ ساقی، بین تا بدانی که میو ساقی و پیمانه یکی است در ره کعبه، خطاب آمدم، از میخانه که کجا میرویای خواجه، همه خانه یکی است رای کج زد، سر زلف تو، به قصد دل من گر چه با رای دو زلفت، دل دیوانه، یکی است من دیوانه، نه تنها سر زلفت، دارم که درین سلسله، دیوانه و فرزانه یکی است گرچه از سوختگان تو، یکی، سلمان است لیکنای شمع، نه آخر همه پروانه یکی است