سلمان ساوجی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تا در سرم، ز زلف تو، سودا فتاده است کارم ز دست رفته و در پا، فتاده است بیاتفاق صحبت و بیاختیار هجر مشکل حکایتی است که ما را فتاده است چون شمع، میگدازم و روشن نمیشود کین خود، چه آتشی است که در ما فتاده است؟ گر افتدت هوس، که بپرسی، دل مرا در زلف خود بجو، که هم آنجا فتاده است