سلمان ساوجی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۳۷۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ساقی ز جام مستی ما را رسان به کامی تا ما ز کوی هستی، بیرون نهیم گامی هم نیستی که دارد، ملک فنا بقایی هم درد چون ندارد در دو دوا دوامی؟ ماییم و نیم جانی، بر کف نهاده بستان زان میبه نیم جانی، بفروش نیم جامی عشاق را مقامی، عالی است اندرین ره مطرب مخالفان را بنمای ازین مقامی تا گرد ما نگردد، غیر قدح گرانی تا بر سرم نیاید، غیر از شراب خامی وقتی که شاهدان را، پیدا بود وفایی احوال عاشقان، را ممکن بود نظامی شوریدگی ما را، منکر مباش زاهد چون نیست کار ما را، در دست ما زمامی گر باده را نبودی، از لعل دوست بویی کی داشتی به عالم، زین حرمتی حرامی؟ میگفت: ترک رندی، سلمان شنید جانش از میجواب تلخی، وزنی شکر پیامی