سلمان ساوجی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۳۶۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تا توانی مده از کف به بهارای ساقی لب جوی و لب جام و لب یارای ساقی! نوبهارست و گل و سبزه و ما عمر عزیز میگذاریم به غفلت مگذارای ساقی! موسم گل نبود توبه عشاق درست تو به یعنی چه بیا باده بیارای ساقی! اگر از روز شمارست سخن روز شمار چون منی را که در آرد به شمارای ساقی! شاهد و باغ و گل و مل همه خوبند ولی یار خوش خوشتر ازین هر سه چهارای ساقی! آید از بوی سمن بوی بهشتای عارف خیزد از رنگ چمن نقش نگارای ساقی! جام نوشین تو تا پر میلعل است مدام میکشد جام تو ما را به خمارای ساقی! بینوایم غزلی نو بنوازای سلمان در خمارم قدحی نو زخم آرای ساقی!