سلمان ساوجی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۳۵۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به نیازی که با خدا داری که دلم بیش ازین نیازاری من نیاز آرم ار تو ناز آری من نیاز آرم ار تو ناز آری دل من بردهای ز دست مده چه شود گر دلی به دست آری ای ز زاری عاشقان بیزار عاشقان چون کنند بیزاری زارم از بیزری و میترسم که کشد بیزری به بیزاری چاره کار من زرست چو نیست زاریی میکنم به ناچاری بخت خود را به خواب میبینم کاشکی دیدمی به بیداری من افتاده بر توانم خواست از سر جان اگر کنی یاری ما نیاریم کرد در تو نظر نظری کن به ما اگر یاری بوی زلفت اگر مدد ندهد برنخیزد صبا ز بیماری بار دل بس نبود سلمان را عشق در میخورد به سر، باری