سلمان ساوجی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۳۲۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گر مطربی رودی زند، بیمیندارد آبرو ور بلبلی عیشی کند، بیگل ندارد رنگ و بو آهنگ تیز چنگ و نی، بیمیندارد شورشی شیرین حدیثی میکند، مطرب شراب تلخ کو؟ با رود خشک و رود زن، تا چند سازم ساقیا آبی ندارد رود او، آبیش باز آور برو چون دور دور من بود، پیمانهای برده به من من چون صراحی نیستم، کارم بجا میسر فرو خوردن به کاس و کوزه می، باشد طریق زاهدان رندان درد آشام را پیمانه باید یا سبو؟ من با میو معشوقه از دور ازل خو کردهام امری محال است این که من وین باز خواهم کرد خو در راه او باید شدن گاهی به سر گاهی به پا سلمان نخواهد شد به سر الا چنین در راه او