سلمان ساوجی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۲۸۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
کمترین صید سر زلف کمند تو منم چون توای دوست به هیچم نگرفتی چه کنم؟ در درونم به جز از دوست دگر چیزی نیست یوسفم دوست من آلوده به خون پیرهنم درگذشت از سر من آب ولی گر دهدم آشنایی مددی دستی و پایی بزنم جان چه دارد که نثار ره جانان سازم؟ یا که سر چیست که در پای عزیزش فکنم؟ با خیال تو نگردد دگری در نظرم جز حدیث تو نیاید سخنی در دهنم شور سودای من و تلخی عیشم بگذار بنگرای خسرو خوبان که چه شیرین سخنم قوت کندن سنگ ارچه چو فرهادم نیست سنگ جانم روم القصه و جانی بکنم ساقیا باده، که من بر سر پیمان توام در من این نیست که پیمانه و پیمان شکنم مطربا راه برون شد بنما، سلمان را به در دوست که من گمشده در خویشتنم