سلمان ساوجی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۲۸۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به سر کوی تو سوگند، که تا سر دارم نیست ممکن که من از حکم توسر بردارم حلقه شد پشت من از بار و من آهن دل همچنان در هوست روی بدین در دارم ای که در خواب غروری خبرت نیست که من؟ هر شب از خاک درت بالش و بستر دارم ساغرم پر میو میدر سر و سر بر کف دست تو چه دانی که من امروز چه در سر دارم میرود در لب چون آب حیاتت سخنم چه عجب باشد اگر من سخنیتر دارم؟ گفتهای در قدم من گهر انداز به چشم اینک از بهر قدمهای تو گوهر دارم کرد سلمان به فدای تو سر و زر بر سر من غم سر چو ندارم چه غم زر دارم؟