سلمان ساوجی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۲۷۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بر زلف تو من بار دگر توبه شکستم بس عهد که چون زلف تو بشکستم و بستم دریاب که زد کار جهانی همه بر هم چشم تو و عذرش همه این است که مستم در نامه چو من شرح فراق تو نویسم خون گرید و فریاد کند خامه ز دستم خورشید بلندی تو و من پست چو سایه آنجا که تو باشی نتوان گفت که هستم چشم تو به دل گفت که مست منیای دل دل گفت: بلی مست تو از روز الستم گنجی است روان جام میو توبه طلسمش برداشتم آن گنج و طلسمش بشکستم بر سوختن و مردن من شمع شب افروز خندید بسی امشب و من مینگریستم روزش به سر آمد سحری گفت که سلمان برخیز که من نیز به روز تو نشستم