سلمان ساوجی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۲۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بیگل رویت ندارد، رونقی بستان ما بیحضورت، هیچ نوری نیست، در ایوان ما گر بسامان سر کویش رسیای باد صبح عرضه داری شرح حال بیسرو سامان ما در دل ما، خار غم بشکست و در دل غم، بماند چیست یاران، چاره غمهای بیپایان ما؟ دوستان، گویند دل را صبر فرمایید صبر چون کنیمای دوستان، دل نیست در فرمان ما؟ در فراقش نیست یا رب زندگانی را سبب سخت رویی فلک یا سستی پیمان ما در فراق دوست، دل، خون گشت و خواهد شد بباد دوستان بهر خدا جان شما و جان ما در فراقش، بعد چندین شب، شبی خواهم ربود میشنیدم در شکر خواب از لب سلطان ما بار هجر ما، که کوه، از بردن او عاجز است چون تحمل میکند گویی دل سلمان ما؟