سلمان ساوجی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۹۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گاه در مصطبه دردی کش رندم خوانند گاه در خانقهم صوفی صافی دانند تو مرانم ز در خویش و رها کن صنما تا به هر نام که خواهند مرا میخوانند باد پایان سخن کی به صفای تو رسد؟ گر چه روز و شبشان اهل سخن میرانند با غم عشق تو گودین برو و عقل ممان عقل و دین هر دو به عشق تو کجا میمانند تو ز ما فارغی و حلقه به گوشان درت گوش امید به در، منتظر فرمانند پای آن نیست کسی را که به کوی تو رسد بر سر کوی تو این طایفه بیپایانند نیست در دیده عشاق ز خون جای دلی جای آن است که بر چشم خودت بنشانند جان و دل گوی سر زلف تو گشتند و چه گوی گویهایی که دوان در عقب چوگانند با همه بیدلیم در صف عشقت کس نیست مرد سلمان ز کسانی که درین میدانند