سلمان ساوجی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۹۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چشم مستت گرچه با ما ترک تازی میکند لعل جانبخش تو هر دم دلنوازی میکند تا دلم آورد بر محراب ابرویت نماز جامه جان را به خون، هر دم نمازی میکند باز نخدان چو کویتای بت سیمین ذقن! زلف چون چوگان تو هر لحظه بازی میکند میزند خورشید تابان، بر سر شمشاد تیغ تا چرا در دور قدت سرفرازی میکند؟ چون نپالایم ز راه دیده، خون دل مدام کاتش عشق تو در دل جان گدازی میکند سازگاری کن دمی با من که در عشق تو جان از تنم بر عزم رفتن کار سازی میکند همچو زلفت شد پریشان حال سلمان حزین زانکه با روی تو دائم عشق بازی میکند