سلمان ساوجی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۸۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
حاشا که تا سلمان بود، ترک میو ساغر کند ور نیز گوید: میکنم، هرگز کسی باور کند شیخش هوس دارد که او، کمتر کند میخوارگی شیخا تو کمتر کن هوس کو این هوس کمتر کند! رند از پی میسر دهد، ور زآنکه نستانند سر دستار را بر سر نهد، دستار و سر در سر کند چندان که بندم دیده را، تا کس نیاید در نظر ناگه خیال شاهی، از گوشهای سر بر کند آن کز خمار چشم او، امروز باشد سرگردان فردا چو نرگس با قدح، مست از زمین سر برکند من گرد مستان گشتهام، دانم که گردد همچنین از کاسه سرهای ما، گر کوزهگر ساغر کند کنج خرابات مغان، گنجینه اسرار دان کو مرد صاحب راز تا، در یوزه زین در کند