سلمان ساوجی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۷۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
جان چو بشنید که آن جان جهان باز آمد از سر راه عدم رقص کنان باز آمد ای دل رفته ز پیش من و آزرده به جان لطف کن با من و باز آی که جان باز آمد صبح اقبال من از کوه امل سر بر زد بخت بیدار من از خواب گران باز آمد رفت و میگفت که آیم ز درت روزی باد هر چه او گفت ازین باب بدان باز آمد بس که چشمم چو صراحی ز غمش خون بگریست تا به کامم چو قدح خنده زنان باز آمد عمر ماضی چو خبر یافت به استقبالش حالی از راه بپیچید عنان باز آمد در پی او دل سرگشته نایافته کام رفت و گردید همه کون و مکان باز آمد چه طپیای تن خشکیده چو ماهی در خشک! جان بپرور که به جوی آب روان باز آمد جان بر افشان به هوایش چو نسیمای سلمان! که بهار تو علیرغم خزان باز آمد