سلمان ساوجی | دیوان اشعار | رباعیات | رباعی شماره ۴۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دیشب سر زلف یار بگرفتم مست کز دست من دلشده چون خواهی رست گفتا که شب است دست از دستم بدار تا با تو نگیردم کسی دست به دست
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دیشب سر زلف یار بگرفتم مست کز دست من دلشده چون خواهی رست گفتا که شب است دست از دستم بدار تا با تو نگیردم کسی دست به دست