سلمان ساوجی | جمشید و خورشید | بخش ۹۶ - دوبیتی
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
از دیده دلم روز وداعش نگران شد با قافله اشک در افتاد و روان شد ای جان کم از او گیر برو با غم او باش دل رفت و همه روزه در آن مینتوان شد جوابش داد جم کای مایه ناز طراز خوبی و پیرایه ناز تن و جان کردهام وقف هوایت سرم بادا فدای خاک پایت سر من گرنه سودای تو ورزد، سر وارون سودایی چه ارزد؟ ز شمعت شعلهای در هر که گیرد چراغ روشنش هرگز نمیرد ز جان و تن که بنیادیست بس سست مراد من تویی و صحبت تست تنم خاک است و جانم باد پر درد چه برخیزد ز خاک و باد جز گرد؟ به اقبالت نمیاندیشم از کس مرا از هجر تست اندیشه و بس مرا باغمزه این دل میخراشد چه باک از زخم تیغ و تیر باشد؟ چو خواهم طاق ابروی تو دیدن چرا باید کمان باری کشیدن ز بهر آن زنم بر تیغ جان را ز عشق آن شوم قربان کمان را درین ره از هوا سر میزنم من اگر سر مینهم خونم به گردن فک با عاشقان دایم به کین است چه شاید کرد قسمت اینچنین است؟ فلک تا تیغ خود خواهد کشیدن عزیزان را زهم خواهد بریدن ملک میگفت و آب از دیده میراند بر او این قطعه موزون فرو خواند