سلمان ساوجی | جمشید و خورشید | بخش ۸۸ - ستایش قیصر از دلاوری جمشید
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
فرستاد افسر و خورشید را خواند بر خود چون مه خورشید بنشاند حدیث صید گاه و شیر و جمشید حکایت کرد یک یک پیش خورشید بدو گفت این پسر خسرو نژادست که خسرو سیرت و خسرو نهاد است رخش آیینه آیین شاهی است ز سر تا پا همه فر الهی است مرا مرد هنر پرورد باید ز شخص بیهنر کاری نیاید کنون در کار شادی من حزینم غمی در دل نمیآید جز اینم عیار گوهرش کرچه درست است ولی در کار من یکباره سست است به هر بابی که کردم آزمایش ندیدم یک سر مو زو گشایش ز جاه و گوهر ارچه با نصیب است ولی در کار چون تیغ خطیب است تیغ خطیبش میشمارد که قطعا هیچ برایی ندارد چو بشنید این فسانه افسر از جفت بدو کرد آفرین از مهر و پس گفت: «بدان، شاها حقیقت کان جوانمرد که دیدست او بسی گرم و بسی سرد به پیش من کنون عین الیقین است که نور دیده فغفور پین است هوای خدمت درگاه قیصر بر آوردش ز تخت و تاج و کشور نشاط پایه تخت خداوند چو یاقوتش ز جای خویش بر کند»