سلمان ساوجی | جمشید و خورشید | بخش ۵۶ - قطعه
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چو بر حدود یار حبیب بگذشتم که کرده بود خرابش جهان زبیبا کی مجاوران دیار خراب را دیدم در آن خرابه خراب و شکسته و باکی به خاک راهگذار حبیب میگفتم کهای غلام تو آب حیات در پاکی کجا شدت گل این باغ شمع این مجلس؟ کجا شد آن طرب و عیش و آن طربناکی؟ بسی ازاین کلمات و حدیث رفت و نبود در آن منازل خاکی به جز صدا حاکی مرا که منزل آن ماه بود در دل و چشم نبوده هیچ تعلق به منزل خاکی زمان زمان به دل و چشم خویش میگفتم ابا منازل سلمی و این سلماکی؟