سلمان ساوجی | جمشید و خورشید | بخش ۴۲ - غزل
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خواهد گل رعنا که او باشد به آب و رنگ تو دارد به وجهی رنگ تواما ندارد سنگ تو گر سرو قدت در چمن روزی ببیند نارون ناگه برآید سرخ و زرد از سرو سبز آرنگ تو ای غنچه رعنای من، بگشا لب و بر من بخند کاید دل بلبل به تنگ از دست خوی تنگ تو چشمت ز تیغ حاجبان بس تنگ بار افتاده است باری نمیآید کسی در چشم شوخ شنگ تو آهنگ قصدم میکند مطرب به آواز بلند خواهد دریدن پردهام آواز تیز آهنگ تو