سلمان ساوجی | جمشید و خورشید | بخش ۱۱ - قطعه
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
سحرگاه ازل کز پرده عرض قضا میداد نور و سایه را عرض قدر بنوشت بر اطراف چترش که السلطان ضل الله فی الارض خرد گرد فلک چندانکه گردید کسی بالاتر از چترش نمیدید فلک را گفت بردیای کمان قد چو ابروی بتان پیشانی از حد تنزل کن ز جای خویش زیرا که ضل چتر سلطانیت اینجا چرا بالا نشستی گفت از آن رو که او چشم جهانست و من ابرو