سلمان ساوجی | جمشید و خورشید | بخش ۱۰۱ - رباعی
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای آینه کرده در رخت روی امید بر چشمم ازین خط سیه روی، سپید به ز آن نبود که دیده دوزند آنجا کآیینه براری کند با خورشید چو مشاطه زدش در زلف شانه نسیم این بیت را زد بر ترانه: از بس گره و پیچ که زلف تو نمود، آمد شدن شانه در آن مشکل بود در حل دقایق ارچه ره میپیمود، از مشکل زلف شانه مویی نگشود چو نیل خط کشیدندش به آواز بخواند این بیت را بر شاه شهناز روزی که فلک حسن تو را نیل کشید چشم بد روزگار را میل کشید چو بر ابرو کمانش وسمه بنهاد مغنی بر کمانچه ساز میداد: روی تو که آتشی در آفاق نهاد، بس داغ که بر سینه عشاق نهاد مشاطه چو چشم و طاق ابروی تو دید از هوش برفت و وسمه بر طاق نهاد چو آمد غمزهاش با میل در ناز فرو خواند این رباعی ارغنون ساز: چو میل ز جیب سرمه دان سر بر کرد نظاره چشم سیه دلبر کرد خود را خجل و سرزده در گوشه کشید از دست بتم خاک سیه بر سر کرد چو شد در چشم شوخش سرمه پیدا بهار افروز خواند این نظم غرا: ای خاک در تو سرمه دیده ما خور از هوس خاک رهت چشم سیاه با خاک رهت که سرمه آرد در چشم جز میل که باد بر سرش خاک سیاه؟ چو بر برگ سمن خندید غازه سمن رخ زد بر آب این شعر تازه