سعدی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل ۳۱۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بوی بهار آمد بنالای بلبل شیرین نفس ور پایبندی همچو من فریاد میخوان از قفس گیرند مردم دوستان نامهربان و مهربان هر روز خاطر با یکی ما خود یکی داریم و بس محمول پیش آهنگ را از من بگوای ساربان تو خواب میکن بر شتر تا بانگ میدارد جرس شیرین بضاعت بر مگس چندان که تندی میکند او بادبیزن همچنان در دست و میآید مگس پند خردمندان چه سود اکنون که بندم سخت شد گر جستم این بار از قفس بیدار باشم زین سپس گر دوست میآید برم یا تیغ دشمن بر سرم من با کسی افتادهام کز وی نپردازم به کس با هر که بنشینم دمی کز یاد او غافل شوم چون صبح بیخورشیدم از دل بر نمیآید نفس من مفلسم در کاروان گوهر که خواهی قصد کن نگذاشت مطرب دربرم چندان که بستاند عسس گر پند میخواهی بده ور بند میخواهی بنه دیوانه سر خواهد نهاد آن گه نهد از سر هوس فریاد سعدی در جهان افکندیای آرام جان چندین به فریاد آوری باری به فریادش برس