سعدی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل ۲۵۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تو را سماع نباشد که سوز عشق نبود گمان مبر که برآید ز خام هرگز دود چو هر چه میرسد از دست اوست فرقی نیست میان شربت نوشین و تیغ زهرآلود نسیم باد صبا بوی یار من دارد چو باد خواهم از این پس به بوی او پیمود همیگذشت و نظر کردمش به گوشه چشم که یک نظر بربایم مرا ز من بربود به صبر خواستم احوال عشق پوشیدن دگر به گل نتوانستم آفتاب اندود سوار عقل که باشد که پشت ننماید در آن مقام که سلطان عشق روی نمود پیام ما که رساند به خدمتش که رضا رضای توست گرم خسته داری ار خشنود شبی نرفت که سعدی به داغ عشق نگفت دگر شب آمد و کی بیتو روز خواهد بود