واژه جو

سعدی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل ۱۵۷

/vâže/

گنجور؛ اشعار فارسی

پیش رویت قمر نمی‌تابد خور ز حکم تو سر نمی‌تابد نیکویی خوی کن که نرگس مست … … زهره وقت سحر نمی‌تابد آتش اندر درون شب بنشست که تنورم مگر نمی‌تابد بار عشقت کجا کشد دل من که قضا و قدر نمی‌تابد ناوک غمزه بر دل سعدی مزن‌ای جان چو بر نمی‌تابد

معنی سعدی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل ۱۵۷ | واژه جو