واژه جو

سعدی | دیوان اشعار | رباعیات | رباعی شماره ۹

/vâže/

گنجور؛ اشعار فارسی

شبها گذرد که دیده نتوانم بست مردم همه از خواب و من از فکر تو مست باشد که به دست خویش خونم ریزی تا جان بدهم دامن مقصود به دست

معنی سعدی | دیوان اشعار | رباعیات | رباعی شماره ۹ | واژه جو