سالخورده
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دِ) (ص مف.)<BR>۱- پیر، کهنسال.<BR>۲- کهنه، قدیمی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دِ) (ص مف.) ۱- پیر، کهنسال. ۲- کهنه، قدیمی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سالخورده . [ خوَر / خَرْ / خُرْ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) کنایه از بسیارسال . (انجمن آرا). فرتوت و معمّر. (شرفنامه ٔ منیری ). سالدیده . مسن . سالخورده : دَهری ؛ مرد سالخورده . هِرمِل ؛ ناقه ٔ سالخورده . دَویل ؛ گیاه سالخورده . دَهکَم ؛ پیر سالخورده . هجف، هجفجف ؛ شترمرغ سالخورده . هَدم ؛ پیر سالخورده . فانی ؛ پیر سالخورده . (منتهی الارب ) : یارب چرا نبرد مرگ از ما این سالخورده زال بن انبان را. منجیک . فژآگن نیم سالخورده نیم ابر جفت بیداد کرده نیم . بوشکور. بیک جای از این پیش لشکر ندید نه از موبد سالخورده شنید. فردوسی . به ایران همه سالخورده روان نشستند با نامور بخردان . فردوسی . همچو زلف نیکوان خردساله تاب خورد همچو عهد دوستان سالخورده استوار. فرخی . چو نالی سبک بگذراند بتیری گران شاخ از سالخورده چناری . فرخی . بسال نو ایدون شد آن سالخورده که برخاست از هر سویی خواستارش . ناصرخسرو. هر که بمعشوق سالخورده دهد دل چون دل خاقانی ازمراد برآید. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٦٠٩). تا تن سالخورده پیرترست آز از او آرزوپذیرتر است . نظامی . ز خارا بود دیری سال کرده کشیشانی بدو در سالخورده . نظامی . دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر کای نور چشم من بجز از کشته ندروی . حافظ. آن شمع سر گرفته دگر چهره برفروخت وین پیر سالخورده جوانی ز سر گرفت . حافظ. مستی به آب یک دو عنب وضع بنده نیست من سالخورده پیر خرابات پرورم . حافظ. ◄ کهنه . قدیمی . دیرینه : می سالخورده بجام بلور بر آورده با بیژن گیوزور. فردوسی . آمد بهار و نوبت سرما شد وین سالخورده گیتی برنا شد. ناصرخسرو. گردون سالخورده بویی شنیده از تو در جستجوی آن بو چندین بسر دویده . عطار. منه دل برین سالخورده مکان که گنبد نیاید بر گردکان . سعدی (بوستان ). غم کهن بمی سالخورده دفع کنید که تخم خوشدلی این است پیر کنعان گفت . حافظ.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی