سارو
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.) پرندهای است سیاه رنگ کمی بزرگتر از سار که خالهای سفید هم دارد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ.) پرندهای است سیاه رنگ کمی بزرگتر از سار که خالهای سفید هم دارد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سارو. (اِ) صاروج . (جهانگیری ) (برهان ). و آن آهک رسیده ٔ با چیزهاآمیخته است که بر آب انبار و حوض و امثال آن مالند.(برهان ) (آنندراج ). چار، ساروج . (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ لغت نامه ). آهک و خاکستر در هم آمیخته نظیر سیمان امروز. ساخن . آهک ساروج : از راستی چنانکه ره او را گوئی زده است مسطره ٔ سارو. فرخی (ازجهانگیری و شعوری ). رجوع به ساروج و صاروج شود.
سارو. (ترکی، پیشوند) مزید مقدم (پیشاوند) اسامی امکنه . ساروجه . ساروجلو. ساروخانی . ساروکلا. ◄ مزید مقدم (پیشاوند) اسامی رجال : سارواصلان . سارو پیره . ساروتقی . ساروخان . ساروخواجه . ساروعلی . ساروقپلان . این استعمال در ایران بیشتر در دوره ٔ صفویه معمول بوده است . رجوع به ساری و صاری شود.
سارو. (اِخ ) نام قدیم شهر همدان و معرب آن ساروق است . در مجمل التواریخ و القصص ترانه ٔ ذیل از همدان نامه ٔ عبدالرحمن بن عیسی کاتب همدانی نقل شده است : ساروجم کرد، بهمن کمربست، دارای دارا گرداهم آورد . رجوع به مجمل التواریخ و القصص ص ٥٢١ و ٥٢٢ و ساروق و سارویه شود.
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه