سارشک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سارشک . [ رَ ] (اِ) سارخک . پشه . (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ) (شعوری ). بعوضه . بق : سارشک پیل را به سنان برزمین زند لیکن نه مرد پنجه و بازوی صرصر است . اثیرالدین اخسیکتی (از جهانگیری، رشیدی، انجمن آرا، آنندراج ). نیم سارشکی چو در نمرود شد مغز آن سرگشته دل پردود شد. عطار (از شعوری ). رجوع به سارخک شود.