زیور بستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زیور بستن . [ زی وَ ب َ ت َ] (مص مرکب ) زیور دادن . زیور زدن . زیور کشیدن . آرایش دادن . (آنندراج ). تحلیه . (ترجمان القرآن ). زیور کردن . بزک کردن . آراستن کسی یا چیزی را : چون نقاب خاک از چهره بگشاد [ دانه ] و روی زمین را زیور زمردین بست معلوم گردد که چیست . (کلیله و دمنه ). گشاد صورت دولت به شکر شاه دهان چو بست زیور اقبال بر عروس جهان . سیدحسن غزنوی (از آنندراج ). در آبگون قفس بین طاوس آتشین پر کز پر گشادن او آفاق بست زیور. خاقانی . سفله که زیور همه بر خویش بست شد سرش از سرزنش خویش پست . امیرخسرو دهلوی . دل فریبان نباتی همه زیور بستند دلبر ماست که با حسن خداداد آمد. حافظ. در میان گریه چون از سیم پای او کمال از در و یاقوت بر وی زیوری خواهیم بست . کمال خجندی (از آنندراج ). رجوع به زیور و ترکیبهای آن شود.