زمینه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(زَ نِ) (اِ.)<BR>۱- سطح هر چیز.<BR>۲- متن هر چیزی مانند پردة نقاشی.<BR>۳- موضوع، سوژه.<BR>۴- طرح، نقشه.<BR>۵- موقعیت، وضعیت.<br>
فرهنگ فارسی معین
(زَ نِ) (اِ.) ۱- سطح هر چیز. ۲- متن هر چیزی مانند پرده نقاشی. ۳- موضوع، سوژه. ۴- طرح، نقشه. ۵- موقعیت، وضعیت.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زمینه . [ زَ ن َ / ن ِ ] (اِ) سطح هر چیز. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ متن چیزی از قبیل پرده ٔ نقاشی و غیره . (فرهنگ فارسی معین ). سطح چیزی غیر از اشکال و صور آن . بوم . متن . مقابل گل . مقابل گل و بته .مقابل حاشیه : قالی زمینه سرمه ای . شال زمینه لاکی . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : یکطرف زمینه ٔ آن (مجسمه ) از دانه های برجسته شبیه تخم کرم ابریشم بود. (سایه روشن صادق هدایت ص ١٨). ◄ طرح . نقشه . (فرهنگ فارسی معین ). طرح . پیکره . گَردَه . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ◄ پشتوانه . مایه ٔ اعتبار. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ◄ موضوع . (یادداشت ایضاً): در این زمینه کتابها نوشته اند.(یادداشت ایضاً). رجوع به ترکیب های این کلمه شود. ♦ زمینه دار ؛ در تداول، صاحب اعتبار. دارنده ٔ پایه و اساسی استوار: وکالت فلان در کرمان زمینه دار بود. ♦ زمینه داشتن ؛ در تداول، مورد قبول بودن کسی یا چیزی، چنانکه گویند: فلان در فلان سازمان زمینه ای دارد یاتجارت آهن در تهران زمینه ٔ خوب دارد. ♦ زمینه ساختن ؛ فراهم کردن مقدمات و آماده ساختن . رجوع به ترکیب بعد شود. ♦ زمینه سازی ؛ مقدمه چینی . آماده ساختن استعداد. اعداد زمینه . تهیه ٔ مقدمات برای منظوری .