زمین گیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) (ص فا.) درمانده، ناتوان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~.) (ص فا.) درمانده، ناتوان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زمین گیر. [ زَ ] (نف مرکب ) زمین گیرنده . آنکه به سبب مرض یا پیری نتواند از جای خود برخیزد. (فرهنگ فارسی معین ). کنایه از چیزی که از جای خود نتواند جنبد... (آنندراج ). مبتلا به فالج و بر جای مانده . (ناظم الاطباء). افکار. زمن . حارض . احریض . محرض .حرض . معقد. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : چون داغ لاله است زمین گیر آه ما از دل به لب نمیرسد افغان سوخته . صائب (از آنندراج ). عجب دارم از این بخت زمین گیر که چون آهم قرین سرفرازیست . طالب آملی (ایضاً). ♦ زمین گیر شدن ؛ بر جای مانده و ناتوان شدن از پیری یا جز آن . مبتلا بمرض فالج شدن . از حرکت بازمانده شدن : زآن آمده در عشق مرا پای بدرد تا درسر کوی تو زمین گیر شدم . خاقانی . روح را جسم گران مانع شبگیر شده ست جای رحم است به سیلی که زمین گیر شده است . صائب (آنندراج ).
مترادف و متضاد واژهدان
خانهنشین، عاجز، علیل ازپاافتاده، افلیج، فلج
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی