زمی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زمی . [ زَ ] (اِ)مخفف زمین است که به عربی ارض خوانند. (برهان ) (از فرهنگ رشیدی ) (از انجمن آرا) (از آنندراج ). مأخوذ اززم که بمعنی سردی است و جوهر ارض سرد است . (آنندراج ). زمین . (ناظم الاطباء). مختصر زمین . (شرفنامه ٔ منیری ). پست و بلند از صفات اوست و حریر، گوی، نیام از تشبیهات . (آنندراج ). تنها برای ضرورت شعری نمی آید، بلکه در نثر یعنی غیر ضرورت هم متداول بوده است : سپاس مر ایزد را که آفریدگار زمی و آسمانست و آفریدگار هرچه اندر این دو میان است .(هدایة المتعلمین ربیعبن احمد اخوینی در نیمه ٔ دوم مائه ٔ چهارم، یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : از زمی برجستمی تا چاشدان خوردمی هر چ اندر او بودی زنان . رودکی (یادداشت ایضاً). چه دینار و چه سنگ زیر زمی هر آنگه کزو نایدت خرمی . ابوشکور. ستاره ندیدم نه دیدم زمی بدان زاستر ماندم از خرمی . ابوشکور (از صحاح الفرس ). برفتند با شادی و خرمی چو باغ ارم گشت روی زمی . فردوسی . بدشتی رسیدند کاندر زمی ندیدند جایی پی آدمی . فردوسی . ابا خلعت و خوبی و خرمی تو گفتی همی برنوردد زمی . فردوسی . جهان آفریدی بدین خرمی که از آسمان نیست پیدا زمی . فردوسی . تا این سمای روی گشاده نه چون زمی است تا این زمین بازگشاده نه چون سماست . فرخی . کرم کز توت بریشم کند، آن نیست عجب چه عجب از زمی ار در دهد و گوهر بر. فرخی . کردم تهی دو دیده بر او من چنانک رسم تا شد ز اشکم آن زمی خشک چون لژن . عسجدی (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٣٩١). الا تا زمی از کوه پدید است و ره از چه به کوه اندر زر است و بره بر شخ و راود. عسجدی (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). آمد بهار خرم و آورد خرمی وز فر نوبهار شد آراسته زمی . منوچهری . خاصه هنگام بهاران که جهان خوش گشته ست آسمان ابلق و روی زَمی اَبرَش گشته ست . منوچهری . شراب و خواب و رباب و کباب و تره و نان هزار کاخ فزون کرد با زمی هموار. ابوحنیفه ٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٧٧). به فرمان من بود روی زمی دد و دام و دیو و پری و آدمی . اسدی . ز بس خون خسته زمی لاله زار وز آن خستگان خاسته لاله، زار. اسدی . بزرگی که مانند او بر زمی بخوبی و دانش نبد آدمی . اسدی . در زمی اندر نگر که چرخ همی با شب یا زنده کارزار کند. ناصرخسرو. ای خوانده بسی علم و جهان گشته سراسر تو بر زمی و از برت این چرخ مدور. ناصرخسرو. بر آسمانت خواند خداوند آسمان بر آسمان چگونه توانی شد از زمی . ناصرخسرو. صدر زمین تواضع و خورشید طلعتی وز طلعت تو تافته خورشید بر زمی . سوزنی . از زمین سایه ٔ حلم وی اگر بردارند تا قیامت زمی اززلزله تسکین نکند. سوزنی . خورشید از زمین به سه گردون فروتر است او از زمی است تا به زحل برتر از زحل . سوزنی . از حزم تست یافته جرم زمی درنگ وز عزم تست یافته دور فلک عجل . سوزنی . روی زمی از رفعت چون پشت فلک کردی چون قطب فروبردی مسمارجهانداری . خاقانی . زمی از خیمه پر افلاک و ز بس فلکه ٔ زر بر سر هرفلکی کوکب رخشا بینند. خاقانی . بر هر زمی ملکت کو تخم بقا کارد گاو فلک ار خواهد در کار کشد عدلش . خاقانی . کفی گل در همه روی زمی نیست که بر وی خون چندین آدمی نیست . نظامی . از تو مجرد زمی و آسمان تو بکنار و غم تو در میان . نظامی . از زمی این پشته ٔ گل بر تراش قالب یک خشت زمین گو مباش . نظامی . تخم وفا در زمی عدل کشت وقفی آن مزرعه بر ما نوشت . نظامی . زمین را از آسمان نثار است و آسمان را از زمی . (گلستان ). مگر ملائکه بر آسمان وگرنه بشر به حسن صورت او درزمی نخواهد بود. سعدی (گلستان ). در معرفت دیده ٔ آدمی است که بگشاده بر آسمان و زمی است . سعدی (بوستان ). ◄ در بیت زیر از فردوسی ظاهراً بمعنی کشتزار، زمین مزروع، زمین آباد و بمجاز بمعنی ملک آمده : ز چیزی مرا نیست شاها کمی درم هست و دینار و باغ و زمی . فردوسی . ◄ کشور. (از فهرست ولف ). سرزمین . ناحیه وسیعی از زمین . به این معنی غالباً با مزید مقدم توران، ایران و جز اینها آید : ور از شاه توران بترسی همی نخواهی که آیی به ایران زمی . فردوسی . نبودی مرا دل بدین خرمی که روی تو دیدم به توران زمی . فردوسی . رجوع به زم، زمین و یشتها ج ٢ ص ٣٠٣ شود.
زمی . [ زَم ْ می ] (ص نسبی ) منسوب است به زم که بلدی است در ساحل جیحون . (انساب سمعانی ).