زایل گردیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زایل گردیدن . [ ی ِ گ َ دی دَ ] (مص مرکب ) محو شدن . زدوده شدن . زایل گشتن : اگر تا این غایت نواختی بواجبی از مجلس ما نرسیده است اکنون پیوسته بخواهد بود تا همه ٔ نفرتها وبدگمانی ها که این مخلط افکنده است زایل گردد. (تاریخ بیهقی ص ٣٣٥). اگر از این علامات چیزی مشاهدت افتد شبهت زایل گردد. (کلیله و دمنه ). ◄ دور شدن . جدا ماندن . کوتاه شدن : زایل نگردد از سر او تا جهان بود این سایه ٔ شهنشه و این سایه ٔ قدیر. منوچهری ◄ بسرآمدن . تمام شدن . پایان یافتن : ندانستم من ای سیمین صنوبر که گردد روز چونین زود زایل . منوچهری . رجوع به زایل گشتن شود.