زایل کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
زایل کردن . [ ی ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) نسخ . برگردانیدن چیزی را. (منتهی الارب ). ◄ جبران نقص . ازاله ٔ خلل و عیب : من خواستم که بدرگاه عالی آیم به بلخ اما این خبر بخوارزم رسد، دشوار خلل زاید که زایل نتوان کرد. (تاریخ بیهقی ص ٣٥٩). ◄ زدودن . ستردن . محو کردن . دور ساختن . جدا گردانیدن : اگر تعرض خویش از ما زایل کنی، هر روز موظف، یکی شکار... عظیم به ملک فرستیم . (کلیله و دمنه ). به کمتر سعی نقش از سنگ زایل می توان کردن ولیکن چاره نتوان یافتن نقش جبینی را. میرزابیدل (از آنندراج ). رجوع به انداختن، بردن، زایل گردانیدن و زایل نمودن و ازاله و امحاء شود.