روشنایی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(رُ شَ) (حامص.) روشنی. مق. تاریکی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(رُ شَ) (حامص.) روشنی. مق. تاریکی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
روشنایی . [ رَ ش َ ] (اِخ ) نام شخصی که در افغان ملحد پیدا شده بود و مسلمانان بضدآنرا پیر تاریکی گویند. (غیاث اللغات ) (آنندراج ).
روشنایی . [ رَ ش َ ] (حامص، اِ) معروف است که در مقابل تاریکی باشد. (برهان قاطع). صاحب غیاث اللغات و به تبعیت از اوآنندراج آرد: مرکب از روشنا که مخفف روشنان است بمعنی روشن بزیادت الف و نون و یای مصدری بمعنی روشنی . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). و باز صاحب غیاث اللغات آرد: فقیر مؤلف گوید که روشنایی بمعنی روشن شونده شدن است مرکب از روشن و الف فاعلیت و یای مصدری و همزه برای رفع التقای ساکنین و میتواند که یای نسبت باشد در این صورت روشنایی بمعنی نوری و پرتوی که منسوب است به شی ٔ روشن شونده، فافهم . (غیاث اللغات ). و این گفته ٔ صاحب غیاث اللغات بر اساسی نیست . رجوع به حاشیه ٔ همین ماده و برهان قاطع چ معین شود. سنا. (دهار) (ترجمان القرآن ). ضَوء. (دهار) (منتهی الارب ). نور. (ترجمان القرآن ). ضیاء. (منتهی الارب ). روشنی : یکی باد برخاست و گرد سیاه بشد روشنایی ز خورشید و ماه . فردوسی . تو از تیرگی روشنایی مجوی که با آتش آب اندر آید بجوی . فردوسی . ز شب روشنایی نجوید کسی کجا بهره دارد ز دانش بسی . فردوسی . آفتاب بدان روشنایی جهان را روشن گردانید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٨٥).من از تاریکی کفر به روشنایی آمدم به تاریکی بازنروم . (تاریخ بیهقی ص ٣٤٠). وی را به روشنایی آوردند یافتندش به تن قوی . (تاریخ بیهقی ص ٣٤١). که دانست کافزون شود روشنایی به چشم اندر از سنگ کوه سپاهان . ناصرخسرو. و چون آتشی است که از سنگ و پولاد جهد و تا سوخته نیابد نگیرد وچراغ نشود که از او روشنایی یابند. (نوروزنامه ). دست در روشنایی مهتاب زدمی . (کلیله و دمنه ). باز در عواقب کارهای عالم تفکری کردم ... تا روشن گشت که نعمتهای این جهانی چون روشنایی برق است . (کلیله و دمنه ). به بیت عمادی جوابش بگفتم چه گفتمش گفتمش کای روشنایی . انوری . در سیاهی سنگ کعبه روشنایی بین چنانک نورمعنی در سیاهی حرف قرآن آمده . خاقانی . روز بشب کرده ای به تیرگی حال شب به سحر کن به روشنایی باده . خاقانی . چو آمد زلف شب درعطرسایی به تاریکی فروشد روشنایی . نظامی . بما چشمش دگر کرد آشنایی دو به بیند ز چشمی روشنایی . نظامی . ◄ چراغ . مشعل : از پدر شنید که به نزدیک آن حضرموت برلب دریا غاری است ... و شداد مرده بدانجا اندر است پس روشنایی برداشتند و بدانجا اندر رفتند روشناییشان بمرد متحیر شدند و لیکن همچنان همی رفتند. (تاریخ بلعمی ). ◄ امید. گشایش کار. بهبود اوضاع : من [ عبدالرحمن قوال ] و مانند من که خدمتکاران امیر محمد بودیم ماهی را مانستیم از آب بیفتاده و در خشکی مانده ... و امید می داشتیم که مگر سلطان مسعود وی را بخواند سوی هرات و روشنایی پدیدار آید. (تاریخ بیهقی ). ◄ نام جوهری است که آنرا مرقشیشا گویند و به عربی حجرالنور خوانند و در داروهای چشم بکار برند. (برهان قاطع). نام دوای چشم . (آنندراج ). نام سرمه ای که در ضعف بینایی و شب کوری و ستبری پلک و جرب آن بکار برند. سرمه ٔ روشنایی . کحل روشنایی . (یادداشت مؤلف ). رجوع به مرقشیشا و حجرالنور و روشنا و روشنایا شود. ◄ مرکب که بعربی مداد گویند. (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ). مرکب و سیاهی دوات . (ناظم الاطباء). ◄ کنایه از دولت وثروت . (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ). جاه و جلال . (ناظم الاطباء).
روشنایی . [ رَ ش َ ] (اِخ ) دهی است از بخش وفس شهرستان اراک . سکنه ٔ آن ٢٦٥ تن و محصول آنجا غلات و انگور. آب آن از قنات . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٢).
فرهنگ طیفی واژهدان
منبع نور، چشمه نور، چراغ، مشعل، شعله، آتش، خورشید، ماه، اختر، کوکب، ستاره، شهاب جسم نورانی، منیر برق، شعاع نورانی روشنسازی، تنویر، چراغانی نورپاشی، نورافشانی، پرتوافکنی، تشعشع ماهتاب تابناکی، درخشش، تابش، روشنی واحد شمارش وسایل روشنایی: چراغ، شمع، شعله
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه