روایت کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
روایت کردن . [ رِ ی َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) از قول کسی سخن یا خبری گفتن . نقل کردن . (ناظم الاطباء). نقل کردن گفته ٔ کسی . از گفته ٔ دیگری به غیبت او نقل کردن : اثر، اثارة؛ روایت کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (دهار) : اردشیر بابکان بزرگتر چیزی که از وی روایت کنند آن است که وی دولت ِ شده ٔ عجم را بازآورد. (تاریخ بیهقی ). خبر آری که این روایت کرد جعفر از سعد و سعد از اسماعیل . ناصرخسرو. روایت کند ابوالقاسم از پدرش غسان ... (تاریخ بخارا). عطار در دل و جان اسرار دارد از تو چون مستمع نیابد پس چون کند روایت ؟! عطار. من ز جان جان شکایت می کنم من نیم شاکی روایت می کنم . مولوی . و رجوع به روایت و روایة شود. ◄ بیان کردن حدیث . (ناظم الاطباء). حکایت کردن سخن پیغامبران و امامان . و رجوع به روایةو روایت شود.
فرهنگ طیفی واژهدان
آوردن، داستان گفتن، قصه گفتن، نقل کردن
واژگان فارسی سره واژهدان
گزاردن