روایت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(رِ یَ) [ ع. روایة ]<BR>۱- (مص م.) نقل کردن مطلب، خبر یا حدیث.<BR>۲- نقلِ خبر و حدیث از پیغمبر یا امام.<BR>۳- (اِ.) داستان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(رِ یَ) [ ع. روایه ] ۱- (مص م.) نقل کردن مطلب، خبر یا حدیث. ۲- نقلِ خبر و حدیث از پیغمبر یا امام. ۳- (اِ.) داستان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
روایت . [ رِ ی َ ] (ع مص ) نقل سخن و یا خبر از کسی . (ناظم الاطباء). نقل کردن سخن . (غیاث اللغات ). واگویه کردن سخن کسی را. روایة. رجوع به روایة شود : اگر به کوه رسیدی روایت سخنش زهی رشید جواب آمدی به جای سخن . خاقانی . عشقت رسد به فریاد ار خود بسان حافظ قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت . حافظ. اینهمه قصه من همی گویم از زبان کسی روایت نیست . ؟ ◄ (اِ) حدیث . (ناظم الاطباء). خبر. خبر، منتها بطریق نقل از ناقلی به ناقلی تا برسد به منقول عنه از پیغمبریا امامی . (یادداشت مؤلف ). ◄ داستان . قصه . نقل . (ناظم الاطباء). حکایت . ◄ (اِمص )اصطلاحی است در نقل حدیث و این اصطلاح منحصر به حدیث نیست بلکه قدما همه ٔ علوم ادب و تاریخ و تفسیر و علوم دیگر را مثل حدیث روایت میکردند. (یادداشت مؤلف ) : هزاردستان گشتیم در روایت شعر از آن ز خلق جهان چون هزاردستانیم . مسعودسعد. فضل و علم تو جز روایت نیست با تو خودغیر از این حکایت نیست . اوحدی . و رجوع به روایة شود.
فرهنگ طیفی واژهدان
نقل، داستان، قصه، حکایت، رمان، حدیث، مقامه، تفصیل، متل، متلک، امثال، امثالوحکم، امثله سایر آثار ادبی: زندگینامه، رمان کتاب درسی، کتاب مرجع، دیوان رساله، مقاله، شعر، نثر، فیلمنامه، نمایش، اسامی عام سایر آثار ادبی نوشتاری و گفتاری افسانه، فسانه، اسطوره، حماسه، تمثیل، واقعه، حادثه، تاریخ، خاطره، گوناگون، رجز، خاطرات، زندگینامه روایت مذهبی، سنت، خبر، حدیث قد. سمر درونمایه، طرح، طرح داستان، موضوع، ماده، طرح، نقشه، احساس، رنگ محلی، اشخاص، نقش، شخصیت، کاراکتر انشا، نویسندگی، نگارش، سخنآفرینی، سخنوری
واژگان فارسی سره واژهدان
گفتار، گزاره، رویدادگویی، داستان، بازگفت، باز گفتن