واژه جو

رهی معیری | چند قطعه | زاده آزاده

/vâže/

گنجور؛ اشعار فارسی

بهر تو این خجسته کتاب آورد نشاط چون یار مهربان که به دلداده میرسد گنجینه‌ای ز معتمدالدوله مانده باز گنج پدر به زاده آزاده میرسد

معنی رهی معیری | چند قطعه | زاده آزاده | واژه جو