رضیالدین آرتیمانی | غزلیات | غزل شماره ۷۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
غمزه خونریز و عشوه در پی جان چون توان برد دین ودل ز میان چند از حسرت سراپایت بیسر و پا شویم و بیدل و جان چند گیرم ز غم به دندان دست آه از دست آن لب و دندان سرو آزاد جان از ین غم داد که گرفتار توست پیر و جوان آنچنان شد غمش گریبان گیر که گریبٰان ندانم از دامان روز وصل تو میروم از هوش شب مهتاب، وای بر کتان دوست هر چند دشمن است با ما ما بدو دوستیم از دل و جان نکند در دلت اثر آهم چکند باد با دل سندان کاش درد دلم فزون نکنی چون به دردم نمیشوی درمان گر به عهدت زبون شویم چه باک سد اسکندریم در پیمان سر شوریده رضی است مگر که چو گوئی فتاده در میدان