رضیالدین آرتیمانی | غزلیات | غزل شماره ۵۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تا بسر شوری از آن زلف پریشان دارم نه سر کفر و نه اندیشه ایمان دارم پرده بردار که تا بر همه روشن گردد کز چه رو مذهب خورشید پرستان دارم پیرم از رشک و شد آمیخته با جان غم یار یوسف و گرگ به یک چاه به زندان دارم با خیال رخت آسودهام از محنت هجر همره نوح، چه اندیشه ز طوفان دارم ای رضی روزی کافر نشود امنی کو این خجالت که من از گبر و مسلمان دارم