رضیالدین آرتیمانی | غزلیات | غزل شماره ۱۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
کسی که در رهش از پا و سر خبردار است نه عاشق است که در بند کفش و دستار است غمی به گرد دلم جلوهگر شده که از آن غباری ار بنشیند بر آسمان بار است بدیگران ببرای باد بوی نومیدی که در خرابه ما زین متاع بسیار است بر آستانه او عاشقانه جان درباخت رضی که در غم عشقش هنوز بیمار است