رصد
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(رَ صَ) [ ع. ]<BR>۱- (مص م.) نظر دوختن، مراقب بودن.<BR>۲- (اِ.) جایی که در آن با ابزار نجومی به مطالعة ستارگان میپردازند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(رَ صَ) [ ع. ] ۱- (مص م.) نظر دوختن، مراقب بودن. ۲- (اِ.) جایی که در آن با ابزار نجومی به مطالعه ستارگان میپردازند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
رصد. [ رَ ] (ع مص ) رَصَد.مصدر بمعنی رَصَد. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). چشم داشتن . (دهار) (ترجمان القرآن جرجانی دبیرسیاقی ص ٥٢) (مصادر اللغه ٔ زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). رجوع به رَصَد شود. ◄ راه نگاه داشتن . (ترجمان القرآن جرجانی چ دبیرسیاقی ص ٥٢) (مصادر اللغه ٔ زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ).
رصد.[ رَ ص َ ] (معرب، اِ) معرب رسد است که به معنی حصه و بهره است، مانند سد که صد شده . (از لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ). و رجوع به رسد شود.
رصد. [ رُ ص َ ] (ع اِ)ج ِ رَصْدَة. (ناظم الاطباء). رجوع به رَصْدَة شود.
مترادف و متضاد واژهدان
زیج نظارهگری، نظردوختن مراقبت، مواظبت، نظارت، نگهبانی
واژگان فارسی سره واژهدان
نگرش، رسد، رسد، چشم دوختن، پایش