واژه جو

رسواشده

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

رسواشده . [ رُس ْ ش ُ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) فاش شده . بر سر زبانها افتاده . ظاهر و آشکار شده . از پرده بدشده : ای غمت مادر رسواشده را سوخته دل از دل مادر تو سوخته تر باد پدر. خاقانی .

معنی رسواشده | واژه جو