واژه جو

رخ خراشیدن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

رخ خراشیدن . [ رُ خ َ دَ ] (مص مرکب ) لطمه زدن . از شدت تأثر و الم خراشیدن چهره : ور عاریتی بازستانند تو رخ را بر عاریتی هیچ بمخراش و بمخروش . ناصرخسرو.

معنی رخ خراشیدن | واژه جو