واژه جو

راو

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

راو. [ وِن ْ ] (ع ص ) راوی . اعلال شده ٔراوی و اسم فاعل از ریشه «روی ». روایت کننده . ج، راوون و رُواة. (از اقرب الموارد). رجوع به راوی شود.

راو. (هندی، اِ) رای . (از رشیدی ). رجوع به رای و را و باده شود.

معنی راو | واژه جو