راه نشین
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(نِ) (ص فا.)<BR>۱- گدای سر راه.<BR>۲- غریب، بی کس.<br>
فرهنگ فارسی معین
(نِ) (ص فا.) ۱- گدای سر راه. ۲- غریب، بی کس.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
راهنشین . [ ن ِ ] (نف مرکب ) که در راه بنشیند. که بر سر راه بنشیند. ◄ کنایه از گدا و مردم بی خانمان . (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی متعلق بکتابخانه ٔ مؤلف ). کنایه از گدا و بی خانمان که بر سر راه نشسته گدایی کند. (از برهان ) (ارمغان آصفی ) (آنندراج ) (بهار عجم ) (از فرهنگ نظام ). چنانچه دریوز گدایی را گویند که از درها جوید، راه نشین گدایی را گویند که بر سر راهها بنشیند و سؤال کند. (رشیدی ). گدا که در معابر بنشیند سؤال را. (یادداشت مؤلف ). گدا. (ناظم الاطباء) : دلخواه که هست ماه خرگاه نشین خورشید بود بکوی او راه نشین از دیده ٔ من برون نخواهد رفتن کو شاه من است و چشم من راهنشین . الهی همدانی (از نظام ). ◄ خاک نشین و اهل خاک که کنایه از افتاده و متواضع باشد : ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت با من راه نشین ساغر مستانه زدند. حافظ. با من راه نشین خیز وسوی میکده آی تا ببینی که در آن حلقه چه صاحب جاهم . حافظ. ◄ کنایه از مسافر و راهگذار. (بهار عجم ) (از آنندراج ) (ارمغان آصفی ). ◄ غریب . (برهان ) (ناظم الاطباء)(از رشیدی ) (لغت محلی شوشتر). ◄ قاصد. (برهان ) (لغت محلی شوشتر). قاصد و پیک . (ناظم الاطباء). ◄ کنایه از طبیبی که بر سر راه نشیند و دارو فروشد. (رشیدی ) (ارمغان آصفی ) (بهار عجم ) (آنندراج ). طبیبی که بواقع طبیب نیست کلاشی و دکانداری را بر سر راه نشیند : متاع من که خرد در دیار فضل و ادب حکیم راه نشین را چه رفت در یونان . سعدی . طبیب راه نشین قدر عشق نشناسد برو بدست کن ای مرده دل مسیح دمی . حافظ. ◄ کنایه از کسی که بسیار راه میرفته باشد. (برهان ) (لغت محلی شوشتر). ◄ آشکار و هویدا. (ناظم الاطباء). ◄ عاشق شیدا. (لغت محلی شوشتر). (در معنی اخیر جای دیگر دیده نشد).